محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
628
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
بلا بر شما آيد ، پس آنگاه به كسهاى ديگر رسد . عايشه گفت : نيكو گفتى ، اگر راى على چنين است اين كار به صلاح باز آيد . پس قعقاع پيش على شد و گفت : ايشان به صلاح باز آمدند . و خبر اندر بصره افتاد كه همى صلح كنند . پس على سپاه برگرفت و به در بصره آورد و كوفيان را گفت آن مردمان كوفه هر كه از ميان شما به مدينه بودند به كشتن عثمان از ميان ما بيرون شويد . و اندر آن سپاه بسيار كس بود كه به كشتن عثمان شده بودند و نخستين مالك اشتر بود و عدىّ بن حاتم الطائي [ و بسيار كس ] بودند از مهتران . پس همه گرد آمدند و گفتند ايشان صلح همى كنند و صلح كردن ايشان طلب خون ما است . اگر اين صلح تمام شود ما را از اين جهان ببايد رفتن . پس عدىّ بن حاتم گفت مردمان اين جهان را از بهر دوستان و خويشان و خان و مان خويش خواهند ، اگر ما را از اين جهان ببايد رفتن اين جهان نيز ما را به كار نيست و زندگانى نبايد ، و صواب آن است كه اگر ايشان صلح كنند ، ما حيلت كنيم و حرب افگنيم چنان كه ندانند كه حرب ما افگنديم . چون شب اندر آمد مردى بصرى پيش طلحه و زبير آمد و گفت مرا هزار مرد بدهيد كه على پندارد كه شما صلح خواهيد كردن و ايمن است تا من شبيخون كنم بر على . ايشان گفتند اين مسلماناناند و پسر عمّ و داماد پيغمبر است على نه پسر قيصر است ، و هرگز هيچ امّت را با يك ديگر حرب نيفتاد و ما هر دو از يك ديگريم و ما يك دين داريم . پس همان شب مردى از گروه على پيش على رفت و همچنان بگفت ، على همان جواب داد . پس على سه روز هم بر اين بماند و خلق را به صلح همى خواند كه هر كه بر اين حديث است كه قعقاع گفت بيرون آييد . كس بيرون نيامد . پس از سه روز على بيرون شد بر اسب نشسته و اندر ميان لشكرگاه بيستاد و طلحه و زبير را بانگ كرد و گفت : به حقّ خداى و پيغمبر كه بيرون آييد تا شما را سخنى گويم . هر دو بيرون آمدند و نزديك يك ديگر بيستادند ، چنان كه سر اسبان ايشان به يك ديگر رسيد . على گفت : اى برادران ، سپاه و سلاح ساز كرديد ، اگر خداى عزّ و جلّ از اين حرب من بپرسد شما را ، حجّت توانيد آوردن ؟ من بارى نتوانم و هيچ حجّت ندارم ، پنداريد